حس تمیز شنوایی یعنی اینکه وسط یک ساختمان با سقف بلند بنشینی و از میان هزار همهمه پیچیده در فضا ناگهان فقط صدای مردی را بشنوی که چند متر آن طرف تر در پس یک دیوار پارتیشنی
نماز می خواند. صدایی که انگار از دنیای دیگری می آید و
وسط اینهمه "دنیا" یکباره از زمین جدایت می کند.
چه خوب است که مردها بلند نماز می خوانند. نمی گویم ای کاش زنها هم بلند نماز می خواندند یا ای کاش من مرد بودم، می گویم ای کاش همه جا یک مرد در حال نماز خواندن باشد.
نکته جالب اینکه آهنگ صدای آن مرد، لحن کلامش و دعاهایی که در نماز استفاده می کند، عجیب بیانگر آن ذات پنهانی است که در رفتارهای روزمره آشکار نمی شود. ( البته به شرطی که آن مرد نداند کسی در آن نزدیکی دارد با صدای نماز خواندن او کیف می کند!) اما از همه اینها مهمتر طنین صدایی است که مخاطبش خداست.
+
نوشته شده در جمعه 28 تیر1387ساعت 21:49 توسط سارا
|
ولوله لیله الرغایب را هر سال من می اندازم بین اطرافیان. اما بعد وقتش که می شود مثل احمقها می نشینم مقابل خدا و نگاهش می کنم. آدمی با عمر ۲۵ قرن چه می تواند از خدا بخواهد؟ تنها چیزی که به ذهنم می رسد این است که کمک کند همگی روح سالم از این دنیا در ببریم.
+
نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 23:57 توسط سارا
|
پیوست:
بودن یا نبودن تو اصلا مسئله ای نیست! تو آزادی، می توانی باشی یا نباشی. اما عشق برای من واجب است و تو فقط بهانه ای، ابزاری برای به جا آوردن واجباتم. مثل مهر جانمازم. تو می توانی نباشی. اما " شعرم که بخواهد اینجایی"* تو را از حضور در عشق من گریزی نیست. بیهوده تقلا مکن.
*محمد علی بهمنی
+
نوشته شده در جمعه 14 تیر1387ساعت 22:4 توسط سارا
|
چه پایان آبرومندی است مرگ برای تمام شدن. دعا می کنم حتی گرگهای بیابان هم آدمی را که "نمرده تمام شده" نبینند. الهی آمین!
+
نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت 18:27 توسط سارا
|