همان اولین بار که پا روی ماسه های دریا گذاشتم، معنی " زیر پا خالی شدن" را فهمیدم و از آن به بعد از دریا ترسیدم.
بعد، از ارتفاع هم ترسیدم چون هر لحظه ممکن بود زیر پایم را خالی کند.
از بد بودن هم ترسیدم چون "تنهایی" می آورد و تنهایی زیر پایم را خالی می کرد. اما حالا بی آنکه بد باشم تنها شدم. چون :
خدا وقتی بخواهد درسی به کسی بدهد منتظر بهانه نمی ماند.
+
نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 23:7 توسط سارا
|
در هر کاری هیچی نشدیم ولی انگار خدا را شکر مطالعه کردنمان برای همه کسانی که زندگی روزمره ام را از نزدیک می بینند مثال زدنی شده! شنیدم که کسی مرا برای درس عبرت کس دیگری مثال زده بود و گفته بود نویسنده باید اینجور مطالعه کند! این را که شنیدم یکباره فهمیدم که چرا هر وقت یک چیز خواندنی می بینم ( از کتاب و مجله و روزنامه گرفته تا سر در مغازه ها!) ضمن اینکه احساس وظیفه و البته علاقه دارم که بخوانمش دلم یکجوری می شود و چیزی درون سرم می گوید وای بازم باید بخونم! بیخود نیست که گاهی احساس می کنم مغزم حقیقتا دیگر جا ندارد و می زند به سرم که برای اولین بار بلند شوم با دوستانم بروم خرید و بستنی بخورم و همه تکستهای ننوشته را فراموش کنم. کاری که هیچوقت نکردم چون به نظرم بسیار الکی خوش بودن می خواسته! همین الانش هم بیشتر از این وقت ندارم چون باید بلند شوم و بروم یک عالمه بخوانم تا یک ذره بنویسم!
*گاهی فکر می کنم اگر یک ذره همت کنم تنهایی سرانه مطالعه را بالا می برم!
+
نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 9:6 توسط سارا
|
با تو باشم مشکلم حل می شود
بی تو باشم درد هم حل می شود
مانده ام حیران با تو یا که بی ...
من نباشم مشکلم حل می شود!
+
نوشته شده در جمعه 3 خرداد1387ساعت 11:35 توسط سارا
|