چه خوب است که مردها بلند نماز می خوانند. نمی گویم ای کاش زنها هم بلند نماز می خواندند یا ای کاش من مرد بودم، می گویم ای کاش همه جا یک مرد در حال نماز خواندن باشد.
نکته جالب اینکه آهنگ صدای آن مرد، لحن کلامش و دعاهایی که در نماز استفاده می کند، عجیب بیانگر آن ذات پنهانی است که در رفتارهای روزمره آشکار نمی شود. ( البته به شرطی که آن مرد نداند کسی در آن نزدیکی دارد با صدای نماز خواندن او کیف می کند!) اما از همه اینها مهمتر طنین صدایی است که مخاطبش خداست.
باورم آشفته است
چقدر زود گذشت:
من و تو در یک جا
رو به هم، اما سخت
و خدا رحم نکرد
انفجار احساس
موج آن ما را برد...
پیوست: بودن یا نبودن تو اصلا مسئله ای نیست! تو آزادی، می توانی باشی یا نباشی. اما عشق برای من واجب است و تو فقط بهانه ای، ابزاری برای به جا آوردن واجباتم. مثل مهر جانمازم. تو می توانی نباشی. اما " شعرم که بخواهد اینجایی"* تو را از حضور در عشق من گریزی نیست. بیهوده تقلا مکن.
*محمد علی بهمنی
بعد، از ارتفاع هم ترسیدم چون هر لحظه ممکن بود زیر پایم را خالی کند.
از بد بودن هم ترسیدم چون "تنهایی" می آورد و تنهایی زیر پایم را خالی می کرد. اما حالا بی آنکه بد باشم تنها شدم. چون :
خدا وقتی بخواهد درسی به کسی بدهد منتظر بهانه نمی ماند.
*گاهی فکر می کنم اگر یک ذره همت کنم تنهایی سرانه مطالعه را بالا می برم!
بی تو باشم درد هم حل می شود
مانده ام حیران با تو یا که بی ...
من نباشم مشکلم حل می شود!
عاشق شوی و در پی اش اهل نبرد نباشی
سخت است زندگی ولی به خداوند ممکن است
قلبی بزرگ داشته باشی و سرد نباشی
آخر چگونه می شود از هوش عشق رفت
یکباره سخت باشی و هیچ اهل درد نباشی
وقتی کسی درون دلت زیست می کند
آنوقت می شود که تو باشی و فرد نباشی
مرد است و حرف و قرار است و عاشقی
از تو توقع نداشتم که مرد نباشی!
همیشه این سوال برایم مطرح بوده که بالاخره انسان کدامیک از این چیزهایی است که نظریه پردازان گفته اند: آن موجود عجیب و غریبی که فروید توصیف کرده و خودش هم گفته که مزخرف ترین موجود دنیاست، یا آن قهرمان شکست ناپذیری که فرانکل می گوید و قادر است حتی در سخت ترین شرایط خویشتن خویش را سامان دهد؟
حالا فکر می کنم شخصیت هر آدمی لایه های مختلفی دارد و هر کدام از نظریه پردازان تنها یکی از این لایه ها را توصیف کرده اند. ادم مثبت ان است که لایه های فرویدی را کنترل کند و لایه های فرانکلی را تقویت. اما بعضی ها ( شاید از شدت ارادت به فروید) اجازه داده اند که به یک نمونه کلاسیک نظریه شخصیت فروید ( البته فقط در بخشهای منفی) تبدیل شوند. ترکیبی اعجاب انگیز از حسادت، پرخاشگری، عقده های کودکی و انتقال( به شکل اشتباه گرفتن ترحم و قدرت نمایی با عشق). بعضی ها هم از ترس روبرو شدن با ضعف ها و کاستی ها به کلی صورت مسئله را پاک می کنند. می نشینند کنار و خودشان را آدمهای مرموزی نشان می دهند که راز بزرگی در دل دارند که دل سنگ را می ترکاند و آنها آنقدر خوبند که هیچ نمی گویند تا کسی آزار نبیند! غافل از آنکه هیچ رازی و هیچ حقیقتی وجود ندارد غیر از ترس تو!
و در این شرایط چقدر سخت است با فرویدی ها فرانکلی رفتار کردن!
شیرینی خواستگاریش مزه حلوا می داد.
و او اولی را که خورد ...
مرد.