تبليغاتX
استخوان خوک در دستهای جذامی
مفهوم خودپنداره به عنوان شناختی که فرد در طول سالهای رشد شخصیت بدست میاورد، شبیه ستونی از کتابها است که سالها وقت صرف چیدن آنها بر روی هم کنی. مخدوش شدن خودپنداره بر اثر حوادث یا برخوردها در طول زندگی، مثل این است که کتابی را از میانه این ستون بیرون بکشی و باعث شوی که حداقل بخشی از این ساختار در هم بریزد. اگر کتابی که بیرون کشیده می شود از بالای ستون باشد، کتابهای کمتری می ریزند و در حقیقت خودپنداره کمتر آسیب میبیند. پس زمان کمتری هم برای ساختن دوباره آن لازم است. اما...

اینجا کسی آخرین کتاب را بیرون کشیده است. 

+ نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387ساعت 16:3 توسط سارا |

حس تمیز شنوایی یعنی اینکه وسط یک ساختمان با سقف بلند بنشینی  و از میان هزار همهمه پیچیده در فضا ناگهان فقط صدای مردی را بشنوی که چند متر آن طرف تر در پس یک دیوار پارتیشنی نماز می خواند. صدایی که انگار از دنیای دیگری می آید و وسط اینهمه "دنیا" یکباره از زمین جدایت می کند.

چه خوب است که مردها بلند نماز می خوانند. نمی گویم ای کاش زنها هم بلند نماز می خواندند یا ای کاش من مرد بودم، می گویم ای کاش همه جا یک مرد در حال نماز خواندن باشد.

نکته جالب اینکه آهنگ صدای آن مرد، لحن کلامش و دعاهایی که در نماز استفاده می کند، عجیب بیانگر آن ذات پنهانی است که در رفتارهای روزمره آشکار نمی شود. ( البته به شرطی که آن مرد نداند کسی در آن نزدیکی دارد با صدای نماز خواندن او کیف می کند!) اما از همه اینها مهمتر طنین صدایی است که مخاطبش خداست. 

+ نوشته شده در جمعه 28 تیر1387ساعت 21:49 توسط سارا |

ولوله لیله الرغایب را هر سال من می اندازم بین اطرافیان. اما بعد وقتش که می شود مثل احمقها می نشینم مقابل خدا و نگاهش می کنم. آدمی با عمر ۲۵ قرن چه می تواند از خدا بخواهد؟ تنها چیزی که به ذهنم می رسد این است که کمک کند همگی روح سالم از این دنیا در ببریم.
+ نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 23:57 توسط سارا |

پیوست: بودن یا نبودن تو اصلا مسئله ای نیست! تو آزادی، می توانی باشی یا نباشی. اما عشق برای من واجب است و تو فقط بهانه ای، ابزاری برای به جا آوردن واجباتم. مثل مهر جانمازم. تو می توانی نباشی. اما " شعرم که بخواهد اینجایی"* تو را از حضور در عشق من گریزی نیست. بیهوده تقلا مکن.

*محمد علی بهمنی

+ نوشته شده در جمعه 14 تیر1387ساعت 22:4 توسط سارا |

چه پایان آبرومندی است مرگ برای تمام شدن. دعا می کنم حتی گرگهای بیابان هم آدمی را که "نمرده تمام شده"  نبینند. الهی آمین!
+ نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت 18:27 توسط سارا |

همان اولین بار که پا روی ماسه های دریا گذاشتم، معنی " زیر پا خالی شدن" را فهمیدم و از آن به بعد از دریا ترسیدم.

بعد، از ارتفاع هم ترسیدم چون هر لحظه ممکن بود زیر پایم را خالی کند.

از بد بودن هم ترسیدم چون "تنهایی" می آورد و تنهایی  زیر پایم را خالی می کرد. اما حالا بی آنکه بد باشم تنها شدم. چون :

خدا وقتی بخواهد درسی به کسی بدهد منتظر بهانه نمی ماند.

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 23:7 توسط سارا |

در هر کاری هیچی نشدیم ولی انگار خدا را شکر مطالعه کردنمان برای همه کسانی که زندگی روزمره ام را از نزدیک می بینند مثال زدنی شده! شنیدم که کسی مرا برای درس عبرت کس دیگری مثال زده بود و گفته بود نویسنده باید اینجور مطالعه کند! این را که شنیدم یکباره فهمیدم که چرا هر وقت یک چیز خواندنی می بینم ( از کتاب و مجله و روزنامه گرفته تا سر در مغازه ها!) ضمن اینکه احساس وظیفه و البته علاقه دارم که بخوانمش دلم یکجوری می شود و چیزی درون سرم می گوید وای بازم باید بخونم! بیخود نیست که گاهی احساس می کنم مغزم حقیقتا دیگر جا ندارد و می زند به سرم که برای اولین بار بلند شوم با دوستانم بروم خرید و بستنی بخورم و همه تکستهای ننوشته را فراموش کنم. کاری که هیچوقت نکردم چون به نظرم بسیار الکی خوش بودن می خواسته! همین الانش هم بیشتر از این وقت ندارم چون باید بلند شوم و بروم یک عالمه بخوانم تا یک ذره بنویسم!

*گاهی فکر می کنم اگر یک ذره همت کنم تنهایی سرانه مطالعه را بالا می برم!

+ نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 9:6 توسط سارا |

با تو باشم مشکلم حل می شود

بی تو باشم درد هم حل می شود

مانده ام حیران با تو یا که بی ...

من نباشم مشکلم حل می شود!

+ نوشته شده در جمعه 3 خرداد1387ساعت 11:35 توسط سارا |

از تو توقع نداشتم که مرد نباشی           

عاشق شوی و در پی اش اهل نبرد نباشی

سخت است زندگی ولی به خداوند ممکن است

قلبی بزرگ داشته باشی و سرد نباشی

آخر چگونه می شود از هوش عشق رفت

یکباره سخت باشی و هیچ اهل درد نباشی

وقتی کسی درون دلت زیست می کند

آنوقت می شود که تو باشی و فرد نباشی

مرد است و حرف و قرار است و عاشقی

از  تو توقع نداشتم که مرد نباشی!

+ نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 10:37 توسط سارا |

همیشه این سوال برایم مطرح بوده که بالاخره انسان کدامیک از این چیزهایی است که نظریه پردازان گفته اند: آن موجود عجیب و غریبی که فروید توصیف کرده و خودش هم گفته که مزخرف ترین موجود دنیاست، یا آن قهرمان شکست ناپذیری که فرانکل می گوید و قادر است حتی در سخت ترین شرایط خویشتن خویش را سامان دهد؟

حالا فکر می کنم شخصیت هر آدمی لایه های مختلفی دارد و هر کدام از نظریه پردازان تنها یکی از این لایه ها را توصیف کرده اند. ادم مثبت ان است که لایه های فرویدی را کنترل کند و لایه های فرانکلی را تقویت. اما بعضی ها ( شاید از شدت ارادت به فروید) اجازه داده اند که به یک نمونه کلاسیک نظریه شخصیت فروید ( البته فقط در بخشهای منفی) تبدیل شوند. ترکیبی اعجاب انگیز از حسادت، پرخاشگری، عقده های کودکی و انتقال( به شکل اشتباه گرفتن ترحم و قدرت نمایی با عشق). بعضی ها هم از ترس روبرو شدن با ضعف ها و کاستی ها به کلی صورت مسئله را پاک می کنند. می نشینند کنار و خودشان را آدمهای مرموزی نشان می دهند که راز بزرگی در دل دارند که دل سنگ را می ترکاند و آنها آنقدر خوبند که هیچ نمی گویند تا کسی آزار نبیند! غافل از آنکه هیچ رازی و هیچ حقیقتی وجود ندارد غیر از ترس تو!

و در این شرایط چقدر سخت است با فرویدی ها فرانکلی رفتار کردن!

+ نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 9:17 توسط سارا |